
| E-MAIL.ARCHIVE .HOME.PROFILE |
| سلام!!!!!!!!!!!!!!!!!!!خوبید بعد از 1 ماه و خورده ای اومدم اپ کنم تازه اپم هم بسیار طولانیه!!!
ببخشید انقدر دیر کردم اخه امتحانا زیاد بودن خب!تازه الان هم امتحانا تموم نشده یکشنبه امتحان زبان داریم ولی خب من اومدم دیگه دلم برای وبم تنگیده بود!:) تازه میخوام قلبم رو هم عوض کنم دلم وا بشه!:) دیگه فعلا همین برین ادامه مطلب یه سری چیزا اونجا گذاشتم درباره همه چی برید زود! فعلا بای بای
ادامه مطلب ![]() کاش همان کودکی بودیم که حرف هایش را از نگاهش می توان خواند ... اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد ... و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم ... آری ... سکوت پُر بهتر از فریاد تو خالی ست ... دنیا را ببین … بچه بودیم از آسمان باران می آمد ، بزرگ شده ایم از چشم هایمان می آید ! بچه بودیم دل دردها را با هزار ناله می گفتیم ! همه می فهمیدند … بزرگ شده ایم … درد دلمان را به صد زبان ، به کسی می گوییم … و هیچ کس نمی فهمد !!!
سلام!خوبید؟عزاداری هاتون قبول!اومدم کلی چیز بگمو از تغیرات وب اگاهتون کنم :)
1-قالب وب رو عوض کردم 2-زود به زود قالب رو عوض میکنم 3-دیگه از همه چی تو وب میزارم(خواننده ها،بازیگرا،نوشته های خوشمل و...) 4-اگر حالم خراب بود بعضی وقتا نوشته میزارم(بستگی به حالم داره) 5- شاید نویسنده به وب اضافه کنم.(اگه دوست داشتید بگید) 6-از این به بد اپ باشم خبرتون میکنم وهروقت اپ شدید خبرم کنید 7-اهنگ وبمو تغییر میدم 8-قراره یه چیزایی به وب اضافه و یه چیزایی کم بشه! 9-همین دیگه 10-خسته نباشی! خب فلا بای !دوست داشتید نظر بدید و بگید از چی خوشتون میاد از چی بدتون میاد بازم مرسی :*
سلامممممممممممممم!خوبید؟من که خوبم!یعنی بهترم!
ببخشید کم اپ میکنم ولی درسا خیلی زیادن!!!!!!:( به هر حال میخوام وبمو از این حالت افسرده در بیارم!:) نظر بدید بگید چی کارش کنم خوبه!!؟ بگیدا بعد بگید همین قالب رو داشته باشم یا عوضش کنم مرسی فعلا بای :* نظر بدیدا!
دست خالی رفتی،اما همه زندگیمو بردی
رفتی اما تو دل من حتی یک لحظه نبودی به امید دیدن تو لحظه هام دووم اوردن کاشکی منتظر میموندی لااقل بخاطر من اومدم اما چه فایده شبو از چشام گرفتی میخواستم پیشت بمونم،اومدم اما تو رفتی به دلم قول داده بودم که تورو ازش بگیرم حالا واسه دیدن تو خودمم باید بمیرم دیگه این ثانیه ها رو بی تو باید بگذرونم سر کنم با خاطراتت یا همه رو بسوزونم
دختــــرک بــــرگشت
گفتمــــ مــــی خواهمــــ امــــشب بــــا کبــــریت های ِ تو
باز هم به سراغ نامه هایی رفتم که سالها نوشتم و به دستت نرسید .. نمیدانم یادت هست؟ یادت هست سالها در پی چشمانت آسمان آبی را به سیاهی شب رساندم؟ یادت هست اشکهایم را بدرقه ی راهت کردم تا برگردی؟ یادت هست دلم با یادت آرام میگرفت؟ اما... یادم هست که نامه هایم را بی آنکه بخوانی چشمهایت را می بستی و میگفتی... میدانم..میدانم... دوستم داری... تو که میدانستی پس چرا رفتی؟! دوستت داشتم... بی آنکه بدانم چرا...؟!
دلم خوش نيست...
روزی مجنون از سجاده شخصی عبور می کرد. مرد نماز راشکست وگفت : مردک ! درحال رازو نیاز باخدا بودم تو جگونه این رشته را بریدی؟ مجنون لبخندی زد و گفت : عاشق بنده ای هستم و تو را ندیدم و تو عاشق خدایی و مرا دیدی
|